مجله «۵۱» ویژه اعضای بایرن مونیخ با اسماعیل صیباری، خرید جدید این باشگاه، درباره چالشهای زندگیاش و تأثیر آنها بر شخصیت و عملکرد امروز او در داخل و خارج از زمین گفتوگو کرده است.
گفتوگو با اسماعیل صیباری
وقتی گل میزنی، دستهایت را روی سرت میکشی و بعد رو به تماشاگران واکنش نشان میدهی. این شادی گل چه معنایی دارد؟ «این شادی گل برای پسرعمویم است. پیش از نخستین بازیام برای تیم اول آیندهوون، او میخواست بداند اگر گل بزنم چطور خوشحالی میکنم. به او گفتم یک حرکت پیشنهاد بدهد و او هم این حرکت را انتخاب کرد. این کار یادآور دوران کودکیمان است؛ زمانی که با هم برای شنا به دریا میرفتیم و بعد از آن همیشه دوش میگرفتیم. این حرکت به همان خاطره اشاره دارد. دست تکان دادن کوتاه پس از آن هم از این حس آمد که باید شادی گل را به شکلی کامل کنم. شادی گل من اینطور شکل گرفت.»
هواداران بایرن امیدوارند این شادی گل را هرچه بیشتر ببینند. تجربهات از باشگاه و هواداران در نخستین هفتههای حضورت در مونیخ چگونه بوده است؟ «احساس میکنم استقبال بسیار خوبی از من شده است. بعد از تمرین همیشه هواداران زیادی منتظر میمانند تا امضا بگیرند یا عکس بیندازند. به نظرم این خیلی جذاب است. واقعاً میتوان احساس کرد که بایرن برای افراد زیادی تا چه اندازه اهمیت دارد. همه میدانند باشگاه بزرگی است، اما فقط وقتی عضوی از آن میشوید، میفهمید واقعاً چقدر بزرگ است.»
منظورت چیست؟ «همهچیز به بهترین شکل سازماندهی و آماده شده است؛ از بخش بازیکنان و غذا گرفته تا پشتیبانی پزشکی، همهچیز عالی است. در تمرین هم شدت کار را احساس میکنید و کیفیت بازیکنان، سرعت تصمیمگیری و واکنش آنها را میبینید. همه اینها واقعاً هیجانانگیز است و فقط وقتی اینجا باشید، متوجه آن میشوید.»
چرا بایرن را انتخاب کردی؟ چه چیزی این باشگاه را برایت جذاب میکند؟ «بخش زیادی از تصمیمم به بازی فصل گذشته پیاسوی مقابل بایرن در لیگ قهرمانان مربوط میشود. نحوه ورود بازیکنان بایرن به زمین و ابهتی که داشتند، همینطور فوتبالی که ارائه کردند، تأثیرگذار بود و واقعاً از آن لذت بردم.»
وقتی عضوی از بایرن میشوید، تازه میفهمید این باشگاه واقعاً چقدر بزرگ است.
اسماعیل صیباری
پیش از انتقال با ونسان کمپانی هم صحبت کردی. او چه گفت و دقیقاً چرا تو را میخواست؟ «گفت ویژگیهایم باعث میشود بازیکن مناسبی برای بایرن باشم. من بازیکنی تهاجمی و خطرناک مقابل دروازه هستم و چه در حمله و چه در دفاع سخت کار میکنم. سبک بازی پیاسوی هم شبیه بایرن است و کاملاً با ویژگیهای من همخوانی دارد. وینی به من گفت اشتباه کردن مشکلی نیست و تنها موضوع مهم این است که سخت تلاش کنم؛ بقیه مسائل هم بهطور طبیعی پیش خواهد رفت.»
مهدی بنعطیه نخستین بازیکن مراکشی بایرن بود. او به ما گفت شتابگیری فوقالعادهای داری و وقتی راه میافتی، تقریباً متوقفکردنت غیرممکن است. هواداران بایرن در نخستین بازیات چه ویژگیای را بلافاصله خواهند دید و چه چیزی را پس از ده مسابقه متوجه میشوند؟ «اول از همه، از شنیدن چنین حرفی از مهدی بنعطیه بسیار خوشحالم. او را شخصاً نمیشناسم، اما هر مراکشی میداند که او کیست. چیزی که هواداران از همان ابتدا میتوانند از من انتظار داشته باشند، شدت بازی است. من همیشه صددرصد توانم را میگذارم؛ فکر نمیکنم اصلاً بتوانم فقط ۹۰ درصد توانم را ارائه کنم. امیدوارم بعد از ده مسابقه چند گل و پاس گل هم از من دیده باشند.»
به نقطه آغاز برگردیم. در کودکی تقریباً هر شب همراه پدرت در پارک فوتبال بازی میکردی. از آن شبها برایمان بگو. «حدود ده یا یازده سال داشتم و پدرم متوجه شده بود که تقریباً هیچوقت از پای چپم استفاده نمیکنم. به من گفت: اگر میخواهی بازیکن بزرگی شوی، باید بتوانی از هر دو پایت استفاده کنی. بنابراین هر شب در پارک مجبورم میکرد فقط با پای چپ ۷۰ یا ۸۰ بار به سمت دروازه شوت بزنم. واقعاً خستهکننده بود؛ بیشتر شوتها بیرون میرفت یا پدرم بهآسانی آنها را میگرفت.»
چه کسی زودتر بیحوصله میشد؛ تو یا پدرت؟ «فکر میکنم اگر پدرم نبود، بعد از دو یا سه شوت تسلیم میشدم. فقط پسربچهای بودم که میخواست کمی تفریح کند. اما حالا میفهمم آن شبهای سخت در پارک چقدر به من کمک کردهاند. از پدرم و بهطور کلی از پدر و مادرم بسیار سپاسگزارم.»
پدرت روی پای چپت کار کرد. چه چیزی را مدیون مادرت هستی؟ «روحیه ارتباطیام را از مادرم گرفتهام. او همیشه میپرسد: چه خبر است؟ اوضاع چطور پیش میرود؟ چیزی هست که بتوانی بهترش کنی یا تغییر بدهی؟ این ویژگی را از او دارم.»
چه زمانی برای نخستین بار متوجه شدی زندگی امروزت تا چه اندازه با پشتکار و ایمان پدر و مادرت پیوند خورده است؟ «خیلی زود. وقتی ۱۶ یا ۱۷ ساله بودم، مادرم داستان سالهای ابتدایی کودکیام را تعریف کرد؛ اینکه نگران بودند شاید نتوانم درست راه بروم. همان زمان فهمیدم مادرم برای اینکه بتوانم زندگی عادی داشته باشم چه زحمتی کشیده است. حالا نوبت من است. سهم من آسانتر است؛ باید کارم را انجام دهم، ادامه بدهم و تلاش کنم.»
وقتی خیلی کوچک بودی، پاهایت به سمت داخل انحراف داشت. «بله، رسانهها بعدها کمی در اینباره اغراق کردند، اما اصل ماجرا درست است. اگر اقدامی انجام نمیشد، در راه رفتن مشکل پیدا میکردم و شاید در مقطعی دیگر اصلاً نمیتوانستم راه بروم. وقتی نوزاد بودم، کفشهای فلزی مخصوصی به پاهایم میکردند تا بهتدریج صاف شوند. قطعات فلزی آنقدر بزرگ بودند که بهسختی میشد با آنها چرخید. با این حال، مادرم آنها را از پایم درنمیآورد. شبها برای اینکه بتوانم بخوابم، مرا در آغوش میگرفت و ماهها بیدار میماند؛ همه این کارها فقط برای اینکه بتوانم راه بروم.»
پدر و مادرت کارهای زیادی برای تو و خانواده انجام دادهاند. آنها زادگاهشان مراکش را نیز ترک کردند و ابتدا به اسپانیا و سپس به بلژیک رفتند. درباره شهامت لازم برای شروعی دوباره در مکانهای مختلف چه میگویند؟ «پدر و مادرم بزرگترین الگوهای من هستند. آنها بدون هیچچیز به اسپانیا و بعد بلژیک رفتند و آنجا کسی را نمیشناختند. امروز زندگی فوقالعادهای دارند، چهار فرزند را بزرگ کردهاند و خانوادهای سرشار از محبت ساختهاند که همیشه کنار یکدیگر میماند. مسیری که طی کردهاند نشان میدهد هر چیزی ممکن است.»
وقتی به تمام جابهجاییهایت فکر میکنی، سختترین بخش برایت چه بود؛ زبان جدید، آدمهای تازه یا فرهنگ فوتبالی متفاوت؟ «وقتی از اسپانیا به بلژیک رفتیم، زبان سختترین بخش بود. خوشبختانه هنوز سن کمی داشتم و در آن سن خیلی سریع یاد میگیرید. زمانی که از بلژیک به هلند رفتم، تفاوت را بیشتر در زمین فوتبال احساس کردم. بازی در بلژیک بسیار فیزیکیتر است، اما در هلند بیشتر با توپ بازی میکنند. با این حال، سازگاری برایم آسان بود، چون سبک بازیام کاملاً با آن فوتبال همخوانی داشت.»
فقط فوتبالیست بااستعدادی نیستی و در یادگیری زبان هم استعداد داری. به چند زبان صحبت میکنی؟ «پنج زبان: انگلیسی، اسپانیایی، فرانسوی، عربی و هلندی؛ و امیدوارم بهزودی آلمانی هم به آنها اضافه شود. به زبانها و فرهنگهای مختلف علاقه دارم.»
در پیاسوی از تو بهعنوان حلقه اتصال رختکن یاد میشد. در جلسات نقش مترجم را داشتی، به خریدهای جدید کمک میکردی و هوای بازیکنان جوان را داشتی. کسی این کارها را از تو خواسته بود یا با ابتکار خودت انجام میدادی؟ «وقتی از تیم جوانان به تیم اول رفتم، بازیکنانی بودند که از من حمایت کردند. بعدتر خودم میخواستم به بازیکنان جوان کمک کنم. آنها نباید به خودشان فشار بیاورند، بلکه باید فوتبالشان را بازی کنند و از آن لذت ببرند. بهدلیل اینکه چند زبان صحبت میکنم، از کمک به خریدهای جدید هم لذت میبردم. هر زمان به چیزی نیاز داشتند کمکشان میکردم و در جلسات تیم نقش مترجم را داشتم. کسی لازم نبود این کار را از من بخواهد؛ با میل خودم انجامش میدادم.»
مسیری که پدر و مادرم طی کردهاند نشان میدهد هر چیزی ممکن است.
اسماعیل صیباری
در بایرن، توماس مولر برای مدتی طولانی کسی بود که افراد را به هم نزدیک میکرد. حضور چنین شخصیتهایی در یک رختکن بزرگ چقدر اهمیت دارد؟ «چنین فردی همیشه بسیار مهم است. وقتی به باشگاهی جدید میپیوندید، ابتدا باید با روال کار و طرز فکر آنجا آشنا شوید. طبیعتاً حضور کسی که بتواند همهچیز را برایتان توضیح دهد، کمک بزرگی است؛ کسی که بعد از اشتباهتان بگوید: مشکلی نیست، این روش را امتحان کن. وقتی چنین فردی کنارتان باشد، از نظر ذهنی احساس آرامش بیشتری میکنید.»
خودت را فردی میدانی که در یک گروه برای دیگران فضا ایجاد میکند؟ «همهچیز به تیم مربوط میشود. همه باید احساس راحتی کنند و فرصت شکوفایی داشته باشند، چون برای فتح بزرگترین عناوین به تمام بازیکنان نیاز دارید. طبیعتاً من هم سهم خودم را انجام میدهم تا همه بتوانند بهترین عملکرد ممکن را ارائه کنند. این موضوع برایم کاملاً بدیهی است.»
هنوز باید آلمانی یاد بگیری. تا اینجا در رختکن چطور ارتباط برقرار کردهای؟ «چون هلندی صحبت میکنم، بخشهایی از زبان آلمانی را متوجه میشوم. رختکن هم بسیار بینالمللی است. با بعضی از همتیمیهایم فرانسوی، با برخی دیگر اسپانیایی و با تعداد زیادی از آنها انگلیسی صحبت میکنم. بنابراین زبان مشکلی ایجاد نکرده است و با همه ارتباط دارم.»
برای هماهنگ شدن با یک گروه یا فرهنگ جدید، زبان چه نقشی برایت دارد؟ «زبان کاملاً حیاتی است. وقتی به باشگاه جدیدی میپیوندید، میخواهید با همتیمیها، مربیان و تمام افراد اطرافتان صحبت کنید؛ در غیر این صورت تنها میمانید و این مسئله بر اعتمادبهنفستان تأثیر میگذارد. به همین دلیل توانایی صحبت کردن با دیگران بسیار مهم است.»
خارج از زمین هم مسئولیتپذیر بودهای. پیراهن شماره ۳۴ را به احترام عبدالحق نوری میپوشی؛ بازیکنی که در جریان یک مسابقه دوستانه برای آژاکس از هوش رفت و دچار آسیب دائمی مغزی شد. با وجود اینکه پیش از آن اتفاق اصلاً او را نمیشناختی، اکنون با او دوست هستی. چرا چنین احساس نزدیکیای به او داری؟ «اتفاقی که برای عبدالحق افتاد قلبم را میشکند. بارها درباره آن با مادرم صحبت کردهام و عیادت از بیماران نیز بخشی از دین من، اسلام، است. ارتباط با خانواده عبدالحق از طریق مدیر برنامههایم شکل گرفت؛ او با برادر عبدالحق همکاری میکند. رابطه ما روزبهروز نزدیکتر شد و خانوادههایمان هم به هم نزدیک شدند. حتی با یکدیگر به تعطیلات میرویم. هر وقت عبدالحق را میبینم، همیشه اوقات بسیار خوبی داریم. برایم خوشحالکننده است که فکر کنم شاید این شادی به بهبود شرایط او کمک کند.»
وقتی به او گفتی به بایرن میپیوندی، چه واکنشی نشان داد؟ «عبدالحق طبیعتاً نمیتواند صحبت کند. او با ابروهایش ارتباط برقرار میکند و کاملاً مشخص بود که چقدر برای من خوشحال است. انتخاب شماره پیراهنم در بایرن را هم به خودش سپردم. او شماره ۳۴ را انتخاب کرد و من هم همان شماره را برداشتم.»
نسخه کاملتر این گفتوگو در شماره ماه سپتامبر مجله «۵۱» منتشر شده است.










